تبليغاتX
تپش سایه - ایرانسل

تپش سایه

حکایتی از حرفهای نم خورده بارون با زمین مهربون است.

-         شما؟
-         يه بنده خدا
-         فكر نمي كنيد ديروقته!
-         خب... من حوصله ام سر رفته
-         خانم محترم اشتباه گرفتيد
قبل از از آنكه مرد جوان تلفن رو قطع كند،آرزو با عجله گفت: مگه شما آقا احد نيستيد؟
-         شما منو از كجا مي شناسيد؟
آرزو خنده با مزه اي كردو گفت: من خيلي چيزا درباره شما مي دونم
-         مثلا؟
-         مثلا اينكه ادم خوش تيپي هستيد،مهموني مي ريد و خيلي هم بيرون ميريد...   
پسر كلافه گفت: من بايد بخوابم تا صبح زود برم سركار
-         يعني حوصله منو نداري...
-         نه ..اما شما حرف درستي نمي زنيد
-         چي دوست داري بشنوي؟
-         مثلا اسمتون؟
ستاره و ندا كه هيجان زده شده بودند از ترس اينكه مسئول خوابگاه سر نرسد اشاره به آرزو مي دادند كه تلفن رو  تموم كند
آرزو با مظلوميت كودكانه گفت : اسم من دختر مهربونه...
-         چي؟
-         همون كه وقتي بچه بوديم با پسر شجاع هم بازي بود
صداي خنده هر سه بلند شد،قبل از آنكه از پسر جواب درستي بشنوند تلفن رو قطع كردند.

  

 

+نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت22:30توسط نگار خوش ذوق | |