|
نجوایی در سکوت ای کاش می شد چشم ها را بست و بر روی برگ های زرد خشکیده پا گذاشت و نفهمید صدای خش خش آنها رو که بی شباهت به شکستن قلب خسته اشان بود در اين بين آنها هر لحظه در زیر پا جان می دادند و... خيلي وقت بود كه به نظاره آب راكد حوض نشسته بود و صداي كلاغي كه از سوز سرما زوزه مي كشيد موجب ازارش مي شد او مي خواست در ميان سكوت سرما صداي رويايي اش را بشنود ولي تصوير ابري آسمان پايان انتظارش بود و بس z.h.g.a
|
About![]()
Archivesمرداد 1388دی 1387 خرداد 1387 دی 1386 مهر 1386 مرداد 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 بهمن 1385 دی 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 LinksSpecificLinkDump
اری اغاز دوست داشتن است(فائز) |