تبليغاتX
تپش سایه - نجواىى در سکوت

تپش سایه

حکایتی از حرفهای نم خورده بارون با زمین مهربون است.

نجوایی در سکوت

ای کاش می شد چشم  ها را بست و  بر روی برگ های زرد خشکیده پا گذاشت و نفهمید صدای خش خش  آنها رو که بی شباهت به شکستن قلب خسته اشان بود

در اين بين آنها  هر لحظه در زیر پا جان می دادند و...

خيلي وقت بود كه به نظاره  آب راكد حوض نشسته بود

و صداي كلاغي كه از سوز سرما زوزه مي كشيد

موجب ازارش مي شد

او مي خواست در ميان سكوت سرما صداي رويايي اش را بشنود

 ولي تصوير ابري آسمان پايان انتظارش بود و بس

z.h.g.a

 

 

+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت0:11توسط نگار خوش ذوق | |