تبليغاتX
تپش سایه - بغض های شىشه ای

تپش سایه

حکایتی از حرفهای نم خورده بارون با زمین مهربون است.

بغض هاي شيشه اي

 

                    

نمی دونم از کجا باید حرف بزنم چون مدت هاست که سکوت رو به حرف زدن ترجیح دادم وتنها یک سری خاطرات کم رنگ برام باقی مانده که شباهتی به ساغر امروز نداشت

درست 10 سال پیش مرداد ماه بود که باهاش اشنا شدم  فکر می کردم اون هم شبیه 1000 تا ادمی بود که دور بر منو گرفته بودند اول چت هامون بیشتر به شوخی و مسخره بازی می گذشت اما کم کم نسبت به زندگیش کنجکاو شدم  تا بیشتر ازش بدونم وقتی فهمیدم که اون فرزند طلاقه  وچقدر از لحاظ عاطفی بهم ریخته است

خیلی ناراحتش شدم  سعی کردم بیشتر بهش توجه کنم حتی تلفن هم دادم تا گاهی باهم درد و دل کند

کم کم احساس کردم بهش علاقه دارم  نمی تونستم  لحظه ای ازش بی خبر بمونم اما اون انقدر توی درون خودش غرق شده بود و درک نکرده بود که تو این مدت قلب من را گرفتارخودش کرده بود

بعد از مدت ها  تصمیم گرفتم بهش بگم که دوستش دارم وحاضرم شریک تمام تنهایی هاش باشم

اما اون بر خلاف انتظارم فقط سکوت کرد و گفت: من برای زندگی ساخته نشدم  من نتیجه یک ازدواج غلط بودم ، حیفه که جوونی خودت رو وقف چنین ادمی بکنی...

خیلی شنیدن این حرف برام سخت بود با بغض گفتم :بیژن یعنی تو منو دوست نداری؟

بیژن تنها آهی کشید و گفت :ساغر خواهش می کنم ادامه نده راضی نشو بیشتر از این  زجر بکشم

وگوشی رو قطع کرد واین اخرین تماس من و بیژن بود

من تا مدتها سکوت کرده بودم و هرشب اشک حقارت بر بالینم می ریختم به مرور به زندگی عادی خودم برگشتم اما دیگر احساسی نداشتم که باعث تپیدن قلب مرده ام شود

سه سال بعد وقتی دیدم  خبری از بیژن بهم نرسید ناچاراً ازدواج کردم همسرم خیلی بهم محبت کرد کم کم  گذشته رو فراموش کردم

تا اینکه....

همسرم بهم  گفت که فرداشب یکی از دوستانش بعد ازسالها به دیدنش می آید وقتی دوست همسرم را درسالن پذیرایی دیدم شوکه شدم چون دوباره بغض هاي شيشه اي 10 سال پيش تو گلوم پر پر مي زدند 

در این بین حمید گفت :ساغر جونم این هم آقا بیژن دوست دوران مدرسه من است، عجب روزگاری هست فکر نمی کردم بعد از سالها پیداش کنم...

z.h.g.a

 

+نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت22:58توسط نگار خوش ذوق | |