تبليغاتX
تپش سایه

تپش سایه

حکایتی از حرفهای نم خورده بارون با زمین مهربون است.

سلام مدتي هست كه نتونستم به تپش سايه دستي بكشم  تصميم گرفتم قبل از آنكه به خاطر بي مهري من از تپيدن بايسته... بهش  يه توجهي كنم يكي از داستان هام كه چند وقت پيش نوشته بودم براتون انتخاب کردم  اميدوارم با خوندنش لذت ببريد

 z.h.g.a

ايرانسل

-         حوصله مون سر رفته... امروز كه دانشگاه خبري نبود
-         اره،خيلي روز كسل كننده اي بود
-         ميگم اون مزاحمي شماره اش چند بود كه به ندا زنگ مي زد؟
-         مي خواي چكار كني؟
-         تو ندا رو صدا كن تا بهت بگم
-         ستاره متعجب از كنار ارزو بلند شد و به طرف اتاق ندا رفت وبا او برگشت
ندا:موضوع چيه آرزو؟
-         هيچي گفتم حالا كه حوصله مون سر رفته با اين پسره حرف بزنيم تا بخنديم
-         نمي ترسي برات دردسر درست كنه!
-         نه بابا .. با سيم كارت ايرانسلم بهش زنگ مي زنم
-         باشه
-         شيطنت و هيجان در رفتار آرزو موج ميزد او جزء بازيگوشترين بچه هاي خوابگاه بود بعد چند بوق صداي مرد جواني از بلندگو موبايل آرزو بيرون دويد
-         الو بفرماييد
آرزو با ناز گفت:س..سلام
-         سلام
-         مي تونم چند دقيقه باهاتون حرف بزنم
-         با من!
-         آره
-         شما؟
-         ..........


ادامه مطلب

+نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت22:30توسط نگار خوش ذوق | |