تبليغاتX
تپش سایه

تپش سایه

حکایتی از حرفهای نم خورده بارون با زمین مهربون است.

انتظار بي حاصل....


نيمي از صورت او در تاريكي مهتاب مي درخشيد
اما خاموشي كه در اين سكوت پر پر مي شد
پايان انتظار من نبود
آن هم انتظاري كه حاصلش گل هاي حسرت باغچه بود
بعد از مردن ثانيه هاي بي دليل
او رفت
و
من با دنيايي از حرفهاي ناگفته
بدرقه كن راه او مي شدم
چقدر زمان بي رحم بود...
وقتي فاصله ها جاي او را در نظرم گرفتند
من هنوز در جاي خود باقي مانده بودم
تا شايد زمان اندكي سرش را به عقب برگرداند
و تصوير سرد خاطرم را زنده كند.

+نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت0:33توسط نگار خوش ذوق | |