تبليغاتX
تپش سایه

تپش سایه

حکایتی از حرفهای نم خورده بارون با زمین مهربون است.

چرا های بی جواب...

 

مثل همیشه نوک  خودکارم رو روی حاشیه کاغذ کشیدم که مطمئن بشوم هنوز می نویسه یا نه؟

نمی دونم چرا خیلی چیزها برامون عادت شدند وبعدش جزءای از زندگی تکراری روزانه مون می شند بدون آنکه برای زندگی مون اون عادت رو تعریف کرده باشیم!

و یا انقدر می رویم  تو حواشی زندگیمون غرق میشویم که اصلیات زندگی رو پاک فراموش می کنیم طوری که خودمون و دیگرون رو معطل یه جمع ساده ریاضی می کنیم

آخه چرا باید زندگی این طور باشه ؟

چرا هنوز خودمون  رو پیدا نکردیم؟

ومنتظریم یکی پیدا بشه تا ما رو هل بده جلو ؟

نمی خواهم کسی رو با این چرا ها محاکمه کنم اما خدایی ما چند دفعه دنیا می آییم که زندگی کنیم چرا تکلیف خودمون رو بعد از کلی بهار که بدرقه کرده و کلی پاییز دست نخورده که انتظارمون می کشند نمی دونیم؟

دلم  می خواهد

 یه روز که از خواب بلند می شیم باور کنیم که با این سرمایه جوونی که داریم می تونیم دنیا رو فتح کنیم و نگیم حسش نیست بگیر بخواب همه این حرفها شعار توخالیه و پتو رو بکشیم روی احساس هایی که می تونند زنده شوند اما ما نامردی می کنیم وبا یه توسری خفه شون می کنیم.

 

 z.h.g.a

 

+نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت21:3توسط نگار خوش ذوق | |