تبليغاتX
تپش سایه

تپش سایه

حکایتی از حرفهای نم خورده بارون با زمین مهربون است.

تپش سايه

قاصدک

 لحظه های شیرینی از عمر من به تاراج زمان رفته بود

و من همچنان سر بر روی زانوهایم گذاشته ام

به پنجره دلی می نگرم

که سالهاست مهمان تارعنکبوت های خانه همسایه است

قاصدک مدت هاست که به دیدارم نیامده

نمی دانم لابه لای کدام شاخه درخت اسیر شده است

صدای جیرجیر پنجره  مرا به خود آورد

اما دیگر خیلی دیر شده بود

چون قبل از آمدن پاییز محبوبم

تمام وجودم خزان شده بود...

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت23:33توسط نگار خوش ذوق | |