تبليغاتX
تپش سایه

تپش سایه

حکایتی از حرفهای نم خورده بارون با زمین مهربون است.

بیایید دلهامون رو آب وجارو کنیم !!!

 

از وقتی خودم را شناختم و معنای وجودی خودم را بر روی کره هستی درک کردم یک مسئله مهم و شاید بهتر بگم یک خلاء بزرگ را از مدرسه گرفته تا جامعه ای که بعدآ موفق شدم  واردش بشوم ودر تمام محافل از جشن گرفته تا عزاداری ها حس می کردم  که با وجودی که روز به روز امکاناتمون از کامپیوتر گرفته تا ماشین و...بیشتر می شد اما سوال خاک خورده ذهنم بی جواب مانده بود و اون هم نبود کسی که چشمان خورشید رو بی فروغ کرده و رودهای زیادی از اشک های انتظار او شکل گرفته شده بود

متاسفانه مسئله غیبت آقام امام زمان چیزی نیست که به اینجا ختمش کنم وبگم خداحافظ پس به قلمم اجازه می دهم تمام دلتنگی هاشو بنویسه

خب داشتم میگفتم سعی کردم به این موضوع فکر کنم چرا آقا ظهور نمی کنه؟؟؟

برای حل این معادله تک مجهولی کاغذ وقلمم رو آوردم طبق محاسبات ریاضی ادم ها به سه گروه تقسیم می شدند؛

دسته اول ادم های به ظاهر مشتاق بودند که نسبت به این مسئله بی تفاوت بودند.

دسته دوم کسانی بودند که علاقه اشان به آقا رنگ باور  نگرفته بود

ودسته سوم و کوچکترین گروه کسانی بودند که بر سجاده احساسشان ضجه می کردند و هر روز سعی می کردند راهی برای خریداری ناز سرورشون پیدا بکنند اما باز بعد این همه مدت آقا افتخار نداده بود چرا؟؟؟

آنها یک کار مهمی را انجام نداده بودند و آن آب و جارو دلها بود که همیشه به فراموشی سپرده می شد!

 نمی خواهم شعار بدهم ولی اگر تک تک مون این حقیقت رو باور کنیم که آقا به قیافه هامون توجه نمی کنه بلکه دلهامون ، وبه هرکدوم که قشنگ تر وبا صفا تر باشه  نگاه کرده وبعد افتخار شرف یابی ما را می دهد...

                                      z.h.g.a

 

+نوشته شده در سه شنبه پنجم دی 1385ساعت18:29توسط نگار خوش ذوق | |