|
باران امشب بعد از مدت ها قطراتی از جنس باران را حس کردم که از خانه آسمان برایم نوید آمدن می داد این چندمین بار است که از باران برایتان می نویسم نمی دانم چرا هر بار برایم تازگی دیگری دارد. این بار می خواهم از بارانی بنویسم که سالها پیش دختری به اسم خزان را به وجد می آورد وبا هر رعد وبرقش شادی خفیفی را در زیر چهره همیشه بشاشش می توانست دید او با راز و نیاز تک تک قطرات باران هم نوا می شد و خیلی زیبا خودش را به اوج می رساند. حال سالها از آن گذشته، باران همان باران همیشگی است ولی کودکی دخترک در بین باران های پاییز خیس شده است و سالهاست که دخترک از پشت پنجره بیرون را تماشا می کند واین جمله را زمزمه می کند: افسوس که خاطرهای دیروز هیچگاه جایی در میان خاطره های امروز ندارند..... z.h.g.a
در امتداد یک جاده تاریک رضا بعد از دعوا مفصلی که با مادرش داشت به حالت قهر خانه را ترک کردو سعی کرد با خرج کردن زمان در خیابان اندکی آرام شود دوستش گفت:پسر غصه نخور دنیا دو روزه ، سعی کن به فکر خودت باشی و ثابت کنی که وجود داری تا کی باید پدر ومادرت برایت تصمیم بگیرند؟ پسر تو دیگه 20 سالت است حالا این سیگار را بگیر خیلی آرامت می کند. پسر که خیلی خسته بود با اینکه ترس داشت اما سعی کرد برای اولین بار هم که شده خودش یک تصمیم بگیرد پس سیگار را گرفت اول سرفه کرد اما برای بار دوم که به طرف دهان خود برد خیلی عادی سیگار کشید پس با اعتماد به نفسی بی سابقه گفت: ممنون حالا چه کار باید بکنم؟ فرخ از اینکه می دید با یکی مثل خودش روبه رو است لذت برد و در دل به خود آفرین گفت بعد خیلی جدی گفت:هیچی خوش باش چه دلیلی دارد از صبح تا شب یک بند درس بخونی کنکور هم خیلی آش دهن سوزی نیست تا یادم نرفته بگم فردا شب خونه یکی از بچه ها پارتی با حالی است بیا که اونجا خیلی بهت خوش می گذره، دیگه از امشب به بعد سوسول بازی تعطیل آقا رضا ! رضا با اینکه تردید داشت ولی ترجیح داد قدم به این جاده تاریک بگذارد چون مطمئن بود با هر حرکتش ویا حتی با هر حرفش کسی او را سرزنش نمی کند. z.h.g.a
|
About![]()
Archivesمرداد 1388دی 1387 خرداد 1387 دی 1386 مهر 1386 مرداد 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 بهمن 1385 دی 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 LinksSpecificLinkDump
اری اغاز دوست داشتن است(فائز) |