تبليغاتX
تپش سایه

تپش سایه

حکایتی از حرفهای نم خورده بارون با زمین مهربون است.

داستان عشق وخیال

برادرم بهروز خیلی توکار اینترنت وکامپیوتر بود همیشه به من می گفت: بهار بیا امروز چه کشفی کردم ؟ با فتوشاپ تغییر چهره داده و خودش را شبیه محمدرضا گلزار کرده بود بعد می گفت: حالاببین دخترها چه ضعفی برام می روند، گفتم:آخرش که چی؟ گفت: تو نمی دونی وقتی به یکیشون می گم دوستت دارم چیکار می کند! تازه این عکس ها روبه هرکسی نشون نمی دهم وقتی خوب التماسم کردند نشون می دم حالا این file عکس های ارسالی ببین  بعضی از این دخترها واقعا بچه اند این یکی پیر دختره !

با خنده گفتم:حالا با این همه دوست دختر چه جوری حرف می زنی؟ خیلی جدی گفت: با هرکدومشون یک ساعت خاص صحبت می کنم بیشتر از 10 دقیقه ا حرف نمی زنم زیادیشون میشه این جوری دفعه بعد چشم انتظارم باقی می مونند بهش گفتم:آقای زرنگ مواظب باش انقدرکه تو دیگران را به اسیری می گیری خودت اسیر نشی ، گفت:بهارجون قربون دلسوزی هات برم داداشت را  دست کم نگیر!

چند وقت بعد دیدم بهروز سرحال نیست کم حرف شده ازش پرسیدم گفت چیزی نیست فقط خسته ام ، تا اینکه سکوت بهروز شکسته شد گفت:بهار تو راست گفتی من اسیر شدم نمی دونم تقاص کدوم دلشکسته رو میدم؟ گفتم:داری نگرانم می کنی بگو چه اتفاقی افتاده؟ گفت: 4ماه پیش تو googel با  وبلاگ دختری آشنا شدم چیزهایی که می نوشت مثل اینکه از قلب من می نوشت بعد از کلی دونده گی بهش pm دادم باهاش رابطه برقرارکردم تا اینکه اسیرش شدم  با تعجب گفتم:یعنی انقدر حرفه ای حرف می زد!

گفت: نه ، اتفاقا وقتی بهش می گفتم دوستت دارم میگفت چرند نگو آخه وقتی کسی طرفشو نمی بینه برای چی احساساتش را خرج کنه بهش می گفتم دوست دارم باهات ازدواج کنم اون تهیدم میکرد الان می ره و حوصله چرت و پرت منو نداره هیچ طوری نمی تونم احساساتم را بهش نشون بدهم بهار من بهش علاقه دارم دیگه حوصله چت با دیگران رو ندارم فقط با ستاره دنیا برام قابل تحمله

 گفتم:پس اسمش ستاره است، گیج شده بودم روز به روز بهروز پژمرده تر می شد بعضی روزها دانشگاه  هم نمی رفت یک روز بهش گفتم:چیزی شده؟ خسته گفت:نه چیزی نیست،  گفتم:اگر دوست نداری حرف بزنی نزن اما نگو چیزی نشده ، یکدفعه بغضش شکسته شد وگفت:تو می خوای چی بگم از دلی که تو وجودم نیست از عشقی که لگدمال شد واز روحی که... نذار بیشتر ازاین بگم خیلی خرابم اون منو باور نمی کنه، گفتم :کی؟ گفت:تنها شب ها برام قشنگ مونده چون ستاره توش چشمک می زنه.

باخنده گفتم:بارک الله شاعر هم شدی

همون ترم بهروز شاگرد اول کلاس مشروط شد این یک زنگ خطر بود  تصمیم گرفتم جدی با بهروز صحبت کنم گفتم: تاکی می خواهی این کار ادامه بدهی آخه این دختره ارزشش رو داره ؟ گفت:نمی دونم همیشه دوستی های اینترنتی را مسخره می کردم اما خودم... چند دفعه باهاش دعوام شد اما هردفعه دلم طاقت نمی آورد می رفتم آشتی یک مدت تصمیم گرفتم چت نکنم فایده ای نداشت یک سری بهش گفتم حالا که پیشنهادم رو قبول نمی کنی فقط عکست رو نشونم بده یا با voice صدایت را بشنوم من، حتی webcam را براش روشن کردم تا باورم کنه اما اون میگفت من برای خودم ارزش هایی دارم که واسه اون حاضرم جونم را بدم آخر سری گفت:بیا آی دی های هم  دیگه رو egnore کنیم این جوری همدیگر را فراموش می کنیم گفتمش ستاره این را از من نخواه تواگر دوست داری این کار را بکن، بهار اون اشک های منو دید اما دلش نرم نشد ازت می خواهم باهاش حرف بزنی شاید تاثیری داشته باشد، من که حیران از اشک های بهروز بودم با خودم گفتم این یا عشق است یا یک مصیبت که گریبان بهروز را گرفته با اینکه اعتقادی به دنیای چت نداشتم به خاطر بهروز قبول کردم اما مدت ها بود که ستاره on نشده بود تا اینکه یک شب بهروز....


ادامه مطلب

+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت15:13توسط نگار خوش ذوق | |