تبليغاتX
تپش سایه

تپش سایه

حکایتی از حرفهای نم خورده بارون با زمین مهربون است.

عشق دریا

دیروز غروب به طرف ساحل رفته بودم موج های دریا خیلی آروم

با شنهای ساکت ساحل رازو نیاز می کردند نمی دانم آن لحظه دریا

 گریه کرده بودیا اشکال از شرجی بودن هوا بود اماآرامش بی سابقه

 دریا آدم را نگران می کرد

یعنی چه اتفاقی افتاده بود؟

صدا مرغای دریایی راشنیدم که گفتند دریاعاشق شده آن هم عاشق بارون و...

باخودم گفتم مگه دریاهم عشق رو می فهمه؟

تاحالافکر می کردم تنها لیلی ومجنون عاشق بودند

داستان عشقشون رو همه می دونند

اماهنوز هیچکس تا به حالا نفهمیده که لیلی عاشق تربود یامجنون؟

درهمین افکارم بودم که صدای رعد وبرق ساز اومدن بارون شد

دریا از شوق موج های آروم خود رو تکان داد

وقتی در میان آهنگ بی نظیر رعد وبرق بارون خودرو به آغوش دریا فرستاد

که نشان ازاوج تمنای دریا می داد

وقتی بارون با صدای بلند به دریا گفت:

دریای من آبی تمام آسمانها دربرابر آبی آبهای تو کم رنگست

دراین لحظه ساحل تنها شاهد بزم عاشقانه آنها

مست از شادی شان لبخند خیسی بر صورت خود کشید.

 

                                                            نگار خوش ذوق z.h.g.a

+نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت19:46توسط نگار خوش ذوق | |