تبليغاتX
تپش سایه

تپش سایه

حکایتی از حرفهای نم خورده بارون با زمین مهربون است.

نامه

سلام مهربانم می دانم که بامن قهری

 اما به قصد کشیدن نازت به روی غرور سیلی زدم

اما تو بر روانم سیلی نزن .

وقتی تورا رنجاندم از درون شکستم

 اما غرور مانع از آن شد که تو را ببینم

 وتو چون سنگ صبوری کردی ودم بر نیاوردی

 وقتی برای بار دوم تورا از خودم راندم

 چنان بر روح لطیفت سنگین آمد که بیمار شدی و به بستر مرگ افتادی

آن لحظه نور عشقت چنان چشم هایم را زد که مانع از دیدن غرور شد .

باعث شد ببینم چهره رنجورت را

وای که چه کشیدم

دیگر نه کاری از دست تکبر برمی آمد نه غرور

با خودم گفتم

چه طور به خودم جرات دادم به تو انقدر ظلم کنم

اما حال تو هر آن بدتر می شد

شروع کردم به راز ونیاز با خدا

ازش خواستم که تو را به من بدهد

زیرا در غیر این صورت بی صدا می مُردم

وقتی که صبح لبخند شکسته تو را دیدم

 فهمیدم که خدا من را بخشیده

اما تورا نمی دانم

زیرا که پر رنگی غم را درچشمایت دیدم

که یاد آوار  بی خردی من بود.

                            

                                              negar khoshzogh                                         

  

                                         

+نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت0:20توسط نگار خوش ذوق | |

 

حکایتی از گل

کنار کنده درختی نشسته بودم و در جایی انتظار می

 کشیدم که گلها می خندیدند وکسی خلوت بین سبزه و

گل را بهم نمی زد و پرندگان زمزمه زیبایی می

کردند اما افسوس که بشر بی توجه به تمام زیبای

ها به له کردن عاطفه ها می پرداخت ،

وقتی که گل هارا باصلاح خنده بین انگشتان

خود پر پر کردیم

 چه به روزگل ها افتاد ؟

قابل تاسف است آن لحظه فکر نکردیم

 که الان جواب پس بدهیم.

اما گل ها مارا بخشیدند

 اما وقتی چمن را زیر پایمان له کردیم

و شاخه درخت را سوزاندیم

 واشک گل ها را نادیده گرفتیم

گل آن روز مارا نبخشید و نفرینمان کرد

 که در آینده حسش را بچشیم

اما باز مثل همیشه به روی خودمان نیاوردیم

واین را به حساب تقدیر گذاشتیم.

 

Negar.khoshzogh

    

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت15:50توسط نگار خوش ذوق | |