تبليغاتX
تپش سایه

تپش سایه

حکایتی از حرفهای نم خورده بارون با زمین مهربون است.

چند شب بود که نیومده بود کسل  شده بودم به زور ازاتاقم بیرون می آمدم فقط و فقط به کنار پنجره می رفتم و دل پر از اندوهم را به آسمان ها پرواز می دادم واز خدا آمدنش را طلب می کردم وگل ها ودرخت نارنج خانه امان هم دلش هم به حال من سوخته بود و

برایم دعا می کردند.

تااین که یک شب از خستگی به کنارگل های باغچه رفته بودم و به شان آب می دادم یک دفعه دیدم بدون آنکه من متوجه بشوم دست نوازش گرش را روی موهایم کشید.

بالاخره آمد باورم نمی شد به آسمان نگاه کردم دیدم خواب و خیال نیست درست می بینم وصدای قدم هایش با عطر خاک در هم تنیده شد و من را به اوج خانه آرزوها می رساند

 وقتی به اندازه کافی خیس شدم داخل اتاق آمدم وگذاشتم صدای قدم هایش بر پنجره اتاقم لالایی امشبم باشد .

سلام دوستان عزیزم فرا رسیدن عید نوروز باستانی را به شما تبریک می گویم وامیدوارم بهار طنین شادی را برای شما خوبان به ارمغان بیاورد.

با تشکرخوش ذوق

 

+نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت23:50توسط نگار خوش ذوق | |

 

 

+نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت22:28توسط نگار خوش ذوق | |

 

ادعا

وقتی دستها خالی می شوند تازه یادمان به خدای مهربانمان می افتد ودستهای پر التماسمان را به سویش دراز می کنیم وبرعکس زمانی که دستها پراند به سویش دراز نمی کنیم.

و وقتی که گرسنه ایم ایمان به وجودش نداریم و زمانی که سیر شدیم برای یکتا بودن آن17 بار در روز به نیایش بر می خیزیم .

وجایی که بایداز وجود آن ترسید گستاخ و نترس می شویم وجایی که باید نترسید چون نادانی بزرگترین پناهگاه و مأوا را فراموش می کنیم .

ونیز در جایی که باید دیدو شنید از عمد خودمان را به کوری وکری می زنیم و درجایی که باید چشم ها ،گوش ها ولب ها را بست به نقش موجودی غیر از انسان در می آییم.

این حکایت کوتاه پر درد ما آدم هاست که فکر می کنیم اشرف مخلوقاتیم اما هنوز به حقانیت آن نرسیده ایم.

Negar.khoshzogh     

+نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت1:55توسط نگار خوش ذوق | |

 

نامه :

ای مهربانم می خواستم از میان باغچه گل واژه ها برایت اسمی پیدا کنم که سزاوار زیبای هایت باشد:

گفتم اسمت راسلام بگذارم دیدم به خداحافظی ختم می شود

گفتم اسمت را زندگی بگذارم دیدم که با  مرگ تمام می شود

گفتم اسمت را گل بگذارم دیدم پژمرده گی قاتلت می شود

گفتم اسمت را تولد بگذارم که دیدم به کوچه ممات بر می خورد.

پس یافتم آنچه راکه می بایست می یافتم اسمت را نفس می گذارم که اگر رفتی خودم هم با تو بروم.

این دومین نامه یا دردل بود که سرورم برایت می نویسم امیدوارم که روز جمعه شفاعتم کنی.

                                       

                                        نگار خوش ذوق

+نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1384ساعت20:58توسط نگار خوش ذوق | |

+نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1384ساعت20:54توسط نگار خوش ذوق | |