تبليغاتX
تپش سایه

تپش سایه

حکایتی از حرفهای نم خورده بارون با زمین مهربون است.

             

ذرت

منشأ اولیه ذرت آمریکای مرکزی است،ذرت اصلی ترین زراعت جهت تأمین موادغذایی در آمریکای شمالی ومرکزی بودهوقبل از کشف قاره جدید بوده است پژوهش های باستانشناسی در کشور مکزیک مشخص شده است که ذرت حدوداً 4500 سال قبل از میلاد در آنجا کشت گردیده است .

پس از ورود ذرت به اروپا بویژه در جنوب وغرب اروپا (قرن 19-16 ) تامدت ها تصویر براین بود که منشأ این گیاه کشورهای آسیایی است وبه همین دلیل آنرا گندم ترکی (Turkish corn) می نامیدند و عقیده بر این داشتند که ذرت از آسیای صغیر یا مصر وارد اروپا شده اشت. در سال 1737 لینه ذرت را zea mays نامیدند. 

مهندس خوش ذوق

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت22:39توسط نگار خوش ذوق | |

یک لحظه تردید

اول ماه بود تازه حقوق گرفته بودم تا از بانک آمدم مستقیما به بازار رفتم تا گوشت ،مرغ و مایحتاج زندگی را بخرم وشب اگر توانستم بچه ها را بیرون ببرم وبرایشان پیتزا بخرم چون از ماه پیش به آنها قول داده بودم و بچه ها برای امشب لحظه شماری کرده بودند .

در این فکر بودم که چرا من نباید آن قدر پول داشته باشم که آرزوهای  کوچک اما بزرگ فرزندانم را برآورده کنم.که به مغازه اکبر آقا قصاب رسیدم همیشه از او گوشت می خریدم به اوگفتم که 2کیلو گوشت با استخوان و یک جگر برایم بکشد همین که او مشغول این کار بود پرسیدم اکبرآقا گوشت کیلویی چند؟

گفت : کیلویی4500 تومان که جمعا 13000تومان می شود این عادت او بود که با این لحن جواب می داد ، جا خوردم دیدم که امشب هم باید شرمنده بچه ها باشم زیرا که قیمت گوشت گرانتر شده بود با خودم گفتم یک کاریش می کنم در این حین بود که مردی آهسته وارد مغازه شد واز اکبر آقا پرسید جگر کیلویی چند؟

و او با همان لحن خشک اش گفت 4000 تومان داداش.

مرد چنان از نارحتی قرمز شد که گفت : خدایا آخر چه باید بکنم دکترها گفتند برای تقویت زنت باید جگر بخری آخر با این گرانی من باید چه کنم طوری که می خواست گریه کند.

که اکبر آقا با لبخندی ناشناخته گقت :داداش شوخی کردم 2500 می شود مرد جگر را خرید و رفت من که منگ وگیج به اکبرآقا کم حرف محله نگاه می کردم که دیدم او رو به من کرد و گفت :

احمدآقا این جوری نگاهم نکنید آخه ما هم آدمیم زنش چند ماه مریض است و او هم مرد محترمی است مروت نبود دست خالی به خونه اش برود ، داداش زندگی همش دو روزه پس چرا باید آن را سخت گرفت.

در راه که داشتم می آمدم دیگه نگران این نبودم که امشب به بچه ها چه بگویم  چون امشب دو درس بزرگ یادگرفته بودم ،یکی اینکه آدم های هستندکه چقدر با سختی زندگی میکنند و دوم اینکه اگر همه آدم ها طرز فکر اکبرآقا را داشتند دست های هیچ پدری شرمنده  چشم های اشک آلود نمی شد.             

 

negar.khoshzogh

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت22:18توسط نگار خوش ذوق | |

درد و دل

دلبند من زیباست اما جفای ولی از جمالش کمتر نیست .

در دیدگان ولی نور آفتاب می درخشد ولی پیشانی او زیر سایه ی گیسوان سیاهش تیرگی گرفته و پر آژنگ گره خورده است در شکر خنده اش امید حیات جاودان و نازش حرمان ابدی نهفته است.

afrouz

 

*عشق ناب

سرور من عشق تو چون آتشی است که کانون قلبم را  حرارت می بخشد و هر زمان که این آتش مقدس فرو نشیند دیگر از وجود من اثری نخواهد بود " عشق زنجیری زرین و ملکوتی است که آسمان سرور من تار و پود وجودم ازعشق به هم بافته اند برای من وزمین را با هم پیوند می دهد.امیدوارم که این آخرین نامه ام نباشد و زنده      باشم ظهورت را ببینم .

التماس دعا

negar.khoshzogh

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت1:35توسط نگار خوش ذوق | |

لینک نگار خوش ذوق

معرفی وب سایت نگار:

شامل مطالبی ادبی ،علمی،آلبوم عکس وبسیار مطالب خواندنی است امیدوارم همیشه خواننده وب سایت نگار باشید وهمچنین پیشنهادات وانتقادات خود رابرای ما بفرستیدودر این وب سایت اشعار واثار خودرا ارائه کنید.

در زیر خلاصه ای از مقالات علمی وهنری ارائه شده درصورت علاقه مندی به کل مقاله به آدرس میل زیر ارتباط بر قرار کنید.

 

 رعشه

دستم لرزید و قلم برروی کاغذ لغزید

تا رعشه دستم رابر روی کاغذ تقدیر ثبت کند

چه احساس بدی

وهمچنین قلم نوشت آن چه نبایستی نوشته شود

آنچه که می بایست با پاکن روزگار محو می شد.                                                       Negar. Khoshzo

 

اسیر                     

من اسیر یک لحظه در دام ثانیه هستم

و در میان قاب دفتر وخطوط کاغذ زندانی ام

باید فرار کرد از لابه لای خطوط

از زیر چنگال خودکار آبی

که جلاد خلوت پاک لحظه هاست.

Negar. khoshzogh

سفر

باید سفر کرد از گلستان بی مهری

باید رفت به دامن پر مهر پاییز

جایی که از مهر روییده شده است

وگرمای دلپذیرش را با نور عشقش به تو هدیه می کند.

Negar. khoshzogh

 

احساس سبز

تنها بر روی نیکت پارک نشسته بود، ذهنش از ترافیک حرف ها در گیر بود.

آهسته از جا بلند شد و شروع به قدم زدن بر روی چمن ها کرد مثل دوران کودکی پا برهنه وبی تکلف

این عادت او بود و این کار آرامش می کرد وهمین طور ادامه می داد وبه خاکستر آتش عشق چند ساله اش فکر می کرد که ناگاه احساس کرد که پایش عرق کرده اما یک آن فکر کرد شاید چمن ها خیس بوده اند ، اما همین که با دستش چمن ها را لمس کرد دستش را پس کشید

وبه گل زردی که هر لحظه در حال سرخ شدن بود نگاه کرد . درآن لحظه فهمید چه گناهی مرتکب شده است وبه سرعت بدون کفش از آنجا دور شد.

 

negar.khoshzogh

 

نقاشی

سکوت ویکنواختی را از میان شلوغی

 وفریاد بر روی کاغذ نقاشی کشید

اما رنگی برای کشیدن سکوت پیدا نکرد

که در یکنواختی کاغذ ثبت کند

وجای سکوت را به این بهانه

بر روی کاغذ خالی گذاشت.

 

negar.khoshzogh

صدا

  بر روی تخته سیاه نقاشی می شد

*سکوت پرپر می کرد صدای بال پروانه را

  وعدالت در سردی ظلمت سوسومی زد

*در میان وهم وناامیدی

  روز در نبرد با شب پیروز شد

*داد مژده آواز را به صدا

  وداد*آن زمان که صدا بارنگ خون

 اشک شوق را به سوسن همسایه 

 

 

 negar khoshzogh 

 

 

 

  کابوس

نمی دانست خواب است یا بیدار ، نمی دانست زنده است یا مرده

فقط صدایی در فراسوی یک مه غلیظ شنیده می شد که می گفت :

باید اورا آمپول فشار بزنیم ، دیگری گفت نه باید پاهاییش را اتو بکشیم

 وصدای کریح  دیگری گفت نه باید ناخن های پایش را یکی یکی لاک بزنیم

 شاید بترسد

شاید ، با شاید تو مردک که کاری صورت نمی گیرد

او باید باید حرف بزند فقط همین

این بارتنها گرمی خون را حس کرد

 ودوباره خواب به چشمانش هجوم آورد

 دیگر هیچ ندید نه کابوس نه رویا

n.khoshzogh               

 

امیدوارم همیشه خواننده وب سایت نگار باشید

وهمچنین پیشنهادات وانتقادات خود رابرای ما بفرستیدودر این وب سایت اشعار واثار خودرا ارائه کنید.

 

 

یمیل نگار:                                            n_khoshzogh200@yahoo.com

http://negar khoshzogh.blogfa.com                                              

 

                             

 

+نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت19:46توسط نگار خوش ذوق | |