تبليغاتX
تپش سایه
حکایتی از حرفهای نم خورده بارون با زمین مهربون است.
انتظار بي حاصل....


نيمي از صورت او در تاريكي مهتاب مي درخشيد
اما خاموشي كه در اين سكوت پر پر مي شد
پايان انتظار من نبود
آن هم انتظاري كه حاصلش گل هاي حسرت باغچه بود
بعد از مردن ثانيه هاي بي دليل
او رفت
و
من با دنيايي از حرفهاي ناگفته
بدرقه كن راه او مي شدم
چقدر زمان بي رحم بود...
وقتي فاصله ها جاي او را در نظرم گرفتند
من هنوز در جاي خود باقي مانده بودم
تا شايد زمان اندكي سرش را به عقب برگرداند
و تصوير سرد خاطرم را زنده كند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 0:33  توسط نگار خوش ذوق  | 

نجوایی در سکوت

ای کاش می شد چشم  ها را بست و  بر روی برگ های زرد خشکیده پا گذاشت و نفهمید صدای خش خش  آنها رو که بی شباهت به شکستن قلب خسته اشان بود

در اين بين آنها  هر لحظه در زیر پا جان می دادند و...

خيلي وقت بود كه به نظاره  آب راكد حوض نشسته بود

و صداي كلاغي كه از سوز سرما زوزه مي كشيد

موجب ازارش مي شد

او مي خواست در ميان سكوت سرما صداي رويايي اش را بشنود

 ولي تصوير ابري آسمان پايان انتظارش بود و بس

z.h.g.a

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 0:11  توسط نگار خوش ذوق  | 

بغض هاي شيشه اي

 

                    

نمی دونم از کجا باید حرف بزنم چون مدت هاست که سکوت رو به حرف زدن ترجیح دادم وتنها یک سری خاطرات کم رنگ برام باقی مانده که شباهتی به ساغر امروز نداشت

درست 10 سال پیش مرداد ماه بود که باهاش اشنا شدم  فکر می کردم اون هم شبیه 1000 تا ادمی بود که دور بر منو گرفته بودند اول چت هامون بیشتر به شوخی و مسخره بازی می گذشت اما کم کم نسبت به زندگیش کنجکاو شدم  تا بیشتر ازش بدونم وقتی فهمیدم که اون فرزند طلاقه  وچقدر از لحاظ عاطفی بهم ریخته است

خیلی ناراحتش شدم  سعی کردم بیشتر بهش توجه کنم حتی تلفن هم دادم تا گاهی باهم درد و دل کند

کم کم احساس کردم بهش علاقه دارم  نمی تونستم  لحظه ای ازش بی خبر بمونم اما اون انقدر توی درون خودش غرق شده بود و درک نکرده بود که تو این مدت قلب من را گرفتارخودش کرده بود

بعد از مدت ها  تصمیم گرفتم بهش بگم که دوستش دارم وحاضرم شریک تمام تنهایی هاش باشم

اما اون بر خلاف انتظارم فقط سکوت کرد و گفت: من برای زندگی ساخته نشدم  من نتیجه یک ازدواج غلط بودم ، حیفه که جوونی خودت رو وقف چنین ادمی بکنی...

خیلی شنیدن این حرف برام سخت بود با بغض گفتم :بیژن یعنی تو منو دوست نداری؟

بیژن تنها آهی کشید و گفت :ساغر خواهش می کنم ادامه نده راضی نشو بیشتر از این  زجر بکشم

وگوشی رو قطع کرد واین اخرین تماس من و بیژن بود

من تا مدتها سکوت کرده بودم و هرشب اشک حقارت بر بالینم می ریختم به مرور به زندگی عادی خودم برگشتم اما دیگر احساسی نداشتم که باعث تپیدن قلب مرده ام شود

سه سال بعد وقتی دیدم  خبری از بیژن بهم نرسید ناچاراً ازدواج کردم همسرم خیلی بهم محبت کرد کم کم  گذشته رو فراموش کردم

تا اینکه....

همسرم بهم  گفت که فرداشب یکی از دوستانش بعد ازسالها به دیدنش می آید وقتی دوست همسرم را درسالن پذیرایی دیدم شوکه شدم چون دوباره بغض هاي شيشه اي 10 سال پيش تو گلوم پر پر مي زدند 

در این بین حمید گفت :ساغر جونم این هم آقا بیژن دوست دوران مدرسه من است، عجب روزگاری هست فکر نمی کردم بعد از سالها پیداش کنم...

z.h.g.a

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 22:58  توسط نگار خوش ذوق  | 

چرا های بی جواب...

 

مثل همیشه نوک  خودکارم رو روی حاشیه کاغذ کشیدم که مطمئن بشوم هنوز می نویسه یا نه؟

نمی دونم چرا خیلی چیزها برامون عادت شدند وبعدش جزءای از زندگی تکراری روزانه مون می شند بدون آنکه برای زندگی مون اون عادت رو تعریف کرده باشیم!

و یا انقدر می رویم  تو حواشی زندگیمون غرق میشویم که اصلیات زندگی رو پاک فراموش می کنیم طوری که خودمون و دیگرون رو معطل یه جمع ساده ریاضی می کنیم

آخه چرا باید زندگی این طور باشه ؟

چرا هنوز خودمون  رو پیدا نکردیم؟

ومنتظریم یکی پیدا بشه تا ما رو هل بده جلو ؟

نمی خواهم کسی رو با این چرا ها محاکمه کنم اما خدایی ما چند دفعه دنیا می آییم که زندگی کنیم چرا تکلیف خودمون رو بعد از کلی بهار که بدرقه کرده و کلی پاییز دست نخورده که انتظارمون می کشند نمی دونیم؟

دلم  می خواهد

 یه روز که از خواب بلند می شیم باور کنیم که با این سرمایه جوونی که داریم می تونیم دنیا رو فتح کنیم و نگیم حسش نیست بگیر بخواب همه این حرفها شعار توخالیه و پتو رو بکشیم روی احساس هایی که می تونند زنده شوند اما ما نامردی می کنیم وبا یه توسری خفه شون می کنیم.

 

 z.h.g.a

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 21:3  توسط نگار خوش ذوق  | 

قاصدک

TinyPic image

 لحظه های شیرینی از عمر من به تاراج زمان رفته بود

و من همچنان سر بر روی زانوهایم گذاشته ام

به پنجره دلی می نگرم

که سالهاست مهمان تارعنکبوت های خانه همسایه است

قاصدک مدت هاست که به دیدارم نیامده

نمی دانم لابه لای کدام شاخه درخت اسیر شده است

صدای جیرجیر پنجره  مرا به خود آورد

اما دیگر خیلی دیر شده بود

چون قبل از آمدن پاییز محبوبم

تمام وجودم خزان شده بود...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 23:33  توسط نگار خوش ذوق  | 

                                

ای کاش می شد فریاد زد...

 

این دفعه برخلاف همیشه تپش سایه را با حرفهای دلم نقاشی می کنم حرفهایی که بایستی گفته می شد ولی آدم های زیادی آن ها را باور ندارند!

گاهی آدم ها انقدر تو اقیانوس زندگی شون غرق می شوند

بدون اینکه فکر کنند شنا کردن را بلدند یا نه؟

یا اینکه شروع به دویدن می کنند بدون اینکه به مقصد شون فکر کرده باشند ویا...

نمی دانم از چی باید حرف بزنم

اما تنها چیزی که ذهنم را مشغول کرده اینه که چرا

اعتقادات آدم ها می لرزه و یا اینکه جا خالی می کنند؟

چرا خودمون رو گم می کنیم و هیچ تلاشی برای پیدا کردن خودمون نمی کنیم ؟؟؟

ای کاش می شد فریاد زد تا یادمون بیاد کی بودیم و به کجا باید بریم... 

z.h.g.a                                                                                   

                                

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 1:29  توسط نگار خوش ذوق  | 

به دنیا بگویید برای لحظه ای بایستد...

 

به دنیا بگویید برای لحظه ای بایستد

به دنیا بگویید بودن را برایم معنا کند

و بعد برود

دنیا قطاریست که سرنوشت من وتو را به دنبال می کشد

وتقدیر آخرین ایستگاهی است که می ایستد

شاید اگر دنیا صبور بود....

آن وقت آدمی خیلی پیش تر از این خود را می شناخت

وبه آشنایی، یک اتفاق کوچک نگاه نمی کرد

و می فهمید که ؛

لحظه لحظه زندگی جایی برای خود در دفتر خاطرات دارند

ولی افسوس که دنیا می رود....

z.h.g.a       

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 22:45  توسط نگار خوش ذوق  | 

باورم نمی شه ...

 

باورم نمی شه تو زلالی آب رودخونه

چهره آدم ها پیدا نباشه

باورم نمی شه تو سفیدی برف

هیچ ردی از پاهای خسته نباشه

باورم نمی شه هیچ صدایی

روی ضبط  سوخته خونمون نباشه

اون وقت

یک حقیقت تلخ را باید باور کرد که.....

                                        z.h.g.a

 Image hosting by TinyPic

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 19:49  توسط نگار خوش ذوق  | 

بیایید دلهامون رو آب وجارو کنیم !!!

 

از وقتی خودم را شناختم و معنای وجودی خودم را بر روی کره هستی درک کردم یک مسئله مهم و شاید بهتر بگم یک خلاء بزرگ را از مدرسه گرفته تا جامعه ای که بعدآ موفق شدم  واردش بشوم ودر تمام محافل از جشن گرفته تا عزاداری ها حس می کردم  که با وجودی که روز به روز امکاناتمون از کامپیوتر گرفته تا ماشین و...بیشتر می شد اما سوال خاک خورده ذهنم بی جواب مانده بود و اون هم نبود کسی که چشمان خورشید رو بی فروغ کرده و رودهای زیادی از اشک های انتظار او شکل گرفته شده بود

متاسفانه مسئله غیبت آقام امام زمان چیزی نیست که به اینجا ختمش کنم وبگم خداحافظ پس به قلمم اجازه می دهم تمام دلتنگی هاشو بنویسه

خب داشتم میگفتم سعی کردم به این موضوع فکر کنم چرا آقا ظهور نمی کنه؟؟؟

برای حل این معادله تک مجهولی کاغذ وقلمم رو آوردم طبق محاسبات ریاضی ادم ها به سه گروه تقسیم می شدند؛

دسته اول ادم های به ظاهر مشتاق بودند که نسبت به این مسئله بی تفاوت بودند.

دسته دوم کسانی بودند که علاقه اشان به آقا رنگ باور  نگرفته بود

ودسته سوم و کوچکترین گروه کسانی بودند که بر سجاده احساسشان ضجه می کردند و هر روز سعی می کردند راهی برای خریداری ناز سرورشون پیدا بکنند اما باز بعد این همه مدت آقا افتخار نداده بود چرا؟؟؟

آنها یک کار مهمی را انجام نداده بودند و آن آب و جارو دلها بود که همیشه به فراموشی سپرده می شد!

 نمی خواهم شعار بدهم ولی اگر تک تک مون این حقیقت رو باور کنیم که آقا به قیافه هامون توجه نمی کنه بلکه دلهامون ، وبه هرکدوم که قشنگ تر وبا صفا تر باشه  نگاه کرده وبعد افتخار شرف یابی ما را می دهد...

                                      z.h.g.a

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 18:29  توسط نگار خوش ذوق  | 

باران

امشب بعد از مدت ها قطراتی از جنس باران را حس کردم که از خانه آسمان برایم نوید آمدن می داد این چندمین بار است که از باران برایتان می نویسم نمی دانم چرا هر بار برایم تازگی دیگری دارد.

این بار می خواهم از بارانی بنویسم که سالها پیش دختری به اسم خزان را به وجد می آورد وبا هر رعد وبرقش شادی خفیفی را در زیر چهره همیشه بشاشش می توانست دید او با راز و نیاز تک تک قطرات باران هم نوا می شد و خیلی زیبا خودش را به اوج می رساند.

حال سالها از آن گذشته، باران همان باران همیشگی است ولی کودکی دخترک در بین باران  های  پاییز خیس شده است و سالهاست که دخترک از پشت پنجره بیرون را تماشا می کند واین جمله را زمزمه می کند: افسوس که خاطرهای دیروز هیچگاه جایی در میان خاطره های امروز ندارند.....                               

                                          z.h.g.a                  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 17:24  توسط نگار خوش ذوق  |